دیروز که ری را دیر آمد، باد آمده بود وقیصر را برده بود به میهمانی سمفونی باشکوه باد واشک و آویشن
وحالا مردمان دارند از خاک بهشتی باز میگرد ند که تنها مرگ را به مساوات باز می نمایاند...
+ نوشته شده در 86/12/22ساعت 9:50 توسط سرشار |
برو،ایگناسیو! به هیابانگ شور انگیز حسرت مخور!
بخسب! پرواز کن!بیارام!
دریا نیز می میرد....
( فدریکو گارسیا لورکا)
+ نوشته شده در 86/12/22ساعت 9:36 توسط سرشار |
من گیج شده ام
هیچ چیز سر جایش نیست، حتی افکار
زبانها ،گوشهای تا ساعتی دیگر بریده را نشانه رفته اند
چشمها هم دارد به قرمزی می زند دیگر
خوب گوش کن!
صدای شر شر رنگ است که از آسمان می چکد
یک نفر دارد خدا را رنگ می کند.......
+ نوشته شده در 86/12/20ساعت 16:46 توسط سرشار |
پشت دستش را از پیشانی خیس رو به سقف سر می دهد به سمت کلید های ضبط صوت
انگشت اشاره است انگار که دکمه را می فشارد صدا می دهد:من اما در زنان چیزی نمی یابم گر ان همزاد را ............... صدا گرم است داغ می شود انگشتان صاحب سیگار،دست دیگر جام را سر میکشد. مرد خاکستر را درمی یابد جاسیگاری هم برای لحظه ای داغتر میشود ودیگر سرد شده همه جایش حالا چندی است اینجا هیچ چیز نمی ماند،حتی صدا ،حتی خاطرات با خدا "همزاد"
+ نوشته شده در 86/12/14ساعت 12:24 توسط سرشار |
اگر خواستی نیایی،بگو تا بروم بخوابم
شاید صبح که برای بوسیدن من می آیی، اشکهای خشکیده روی گونه هایم تو را بیدار کند...... " خاتون"
+ نوشته شده در 86/12/13ساعت 9:21 توسط سرشار |
| ||||||