نهاده ای
انگشت اشاره بر کمان افکارت،
منطقی!
نشانه رفته ای
سیب خاکستری دلم
بی هوا!
کشیده ای
دود روشنفکری ات به رخ سادگی ام
بی حس!
نگاه داشته ای
رهاییم
در گرو کام دلت بی شرم!
رها کرده ای
انگشتان بی قید و بندت
از تمام امید های بسته ام
رمیده ام
از سنگریزه های کمانه کرده از
تیرت تردست!
افتاده ام آخر از
صخره های نخواستن ات
اما.....
انگشت اتهامت
فردا به سوی کیست؟
+ نوشته شده در 87/03/21ساعت 19:55 توسط سرشار |
تمام شده نور ونمایش وصحنه تمام شده بازی تلخک وشاه تمام شده تق تق تشویق تماشاچی وتقدیم شاخه گلهای تقدیر تمام شده تعظیم گروهی پیشانی و بارش عرقهای خستگی به خاک
تمام شده باران نحس وکرخت روی آسفالت مغموم و کم آدم (درب گل فروشی تلخک ،می فروشد تقدیر درب نانوایی شاه ،خواب گل می چیند) تمام شده قصه ونمایش،شاعر تمام نشد زهر قسمت آخر ، شاه تمام شده غصهً گل ونان ،شاه لیر وشیرهً تلخی آن شب،تلخک
+ نوشته شده در 87/03/19ساعت 11:57 توسط سرشار |
دیگر نبینم اگر
این بار که آمدم سپر کرده ای عصبی اتم یا معصومیت تهی از شعرت را نه تعارف انگشتان آویزان به سینه ات ونه آن لحظه گل از گل سرخت شکفتن را ********************** برای افتادن، شعر هایت چه نارس شده بیفتی اما اگر از چشمم! دیگر حتی خدا حتی ابلیس هم به دادت به یادت هم نمی آید
+ نوشته شده در 87/03/06ساعت 17:54 توسط سرشار |
| ||||||